تبليغاتX
ملهومات
مطالعات فرهنگی
 می کنند کودتا، می گویند حماسه

بار دیگر، حماسه ای دیگر!

22 خرداد و حماسه ای سرو ته!

اینبار ما دست در دست یکدیگر آمدیم تا در برابر آنچه نمی خواستیم و برای بدست آوردن حداقل آنچه از حقمان بود صف آرایی کنیم اما چه حاصلمان شد حماسه ای پر شور برای تایید، برای کوبیدن در دهان دشمنی که همواره چشم انتظار است اما ما با این حماسه ی کذایی گفتیم  که ما هستیم و تاییدش می کنیم!

این بود آنچه ما آفریدیم یا به اسم ما آفریده شد و در تاریخ زندگیمان به ناممان ثبت شد...

چقدر دوست دارم باور نکنم ..

چقدر دوست دارم دقایق به عقب بر می گشت به اون لحظه که شناسنامه ی تا به امروز مهر نخورده ام را، بر روی میز سلاخی اندیشه گذاشتم و با قلمی که به دروغ به من حق انتخاب داده بود، نام نامزد منتخبم رو نوشتم و در صندوق پر از ریا انداختم و اینگونه مهر تایید را خودم با دستانم بر روی شناسنامه ام حک کردم.

این یعنی، آزادی... این یعنی، مردم سالاری دینی... این یعنی، حق انتخاب در بین گزینه های متفاوت... این یعنی، دومین حماسه ی شگفت انگیز برای تایید... این یعنی، مشارکت گسترده برای احقاقِ نه آن چیزی که تو می خواهی بل برای آنچه باید به تو داده شود!

آنچه به تو داده شد، نشان افتخاری است که به نام ملت همیشه در صحنه حاضر آمدی و حماسه ای دیگر آفریدی اما بواقع آنچه خلق شد نتیجه ی حماسه بود یا کودتا؟! کودتایی برای خفه کردن هرآنچه تو خواهی و درصدد طلبش برآیی، کودتایی حماسه افرین برای فهم اینکه چه باید بخواهی، کودتایی برای اینکه نشانده شوی بر سر جایت چرا که همه چی از پیش مقدر است در حکومتی که منتسب به اوست...

و  فهمیدیم که در کناربسیار مفاهیمی که معنیشان مبهم است و میشود درخور زمان به گونه ای دلبخواه تعبیرشان کرد هستند مفاهیم دیگری که اصلا معنایی ندارند، مفاهیمی مثل انتخاب، صیانت، صداقت، حمایت، صلاحیت، اعتماد، حقوق و بی شمار کلمه ی دیگر که از هرگونه بار معنایی خالیه خالی اند.

اینگونه ما حتی اگر نخواهم نام قربانی را بر رویش بگذارم اما در حقیقت سوژه ی آمارهای دروغینی شدیم که به اسم ما و رای ما خوانده شد و ما فقط با حرکت هایمان به سمت صندوق های رای عزت به بار آوردیم عزتی که همواره ذلت بودنش را تا مغز استخوانمان درک می کنیم و در انکارش عاجزیم.   

حالا هی تو بگو صبح و سحر، من بگم تغییر...دیدیم که چگونه سحرمان تغییر کرد و به شبی تیره و تار تبدیل شد شبی به ظلمتِ نادیده و ندیده شدن رای و اندیشه ی من و تو!!

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست                                آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 ملاحظاتی درباره ی مطالعات فرهنگی

عبارت مطالعات فرهنگی توسط ریچارد هوگارت یکی از بنیان گذاران مرکز مطالعات فرهنگی معاصرِ(CCCS) دانشگاه بیرمنگام در دهه ی هفتاد قرن بیست جعل گردید. "نسل اول مطالعات فرهنگی زندگی روزمره را به موضوع تحلیل فرهنگی تبدیل کرد. مطالعات فرهنگی کوشید از نقد ادبی – زیباشناختی فراتر رود و به یک نظریه ی اجتماعیِ انتقادی تبدیل شود. اما ویلیامز و هوگارت اساسا منتقد ادبی بودند و تحلیلشان از فرهنگ به رغم آنکه بسیار قوی و درخشان بود، فقط پیوند بین فرهنگ و جامعه را مطمح نظر قرار داد." (سیدمن؛ 1386: 312)

نسل دوم این مرکز با مدیریت استوارت هال آغاز می شود. "در دوران مدیریت او، برخی ویژگی ها شاخص اصلی ملاحظات این مرکز بوده است. از جمله آن که تحلیل طبقه گسترش پیدا کرد. استوارت هال از جمله کسانی است که در مطالعات فرهنگی همواره سعی دارند پیوندهای خود را با جامعه شناسی حفظ کنند. نکته ی مهم دیگری که موضع مرکز را در قبال فرهنگ مشخص می کند، این است که مرکز محوریت نقش هنر والا را به کناری نهاد و تمایز و سلسله مراتب بین هنر پست و والا را از نظر دور کرد. همه ی اشکال فرهنگ، چه پست و چه والا، برای آنها قابل مطالعه بود." (رضایی؛ 1387: 8)

به این ترتیب مطالعات فرهنگی با یک رویکرد میان رشته ای و یا به تعبیر جیمسون فرا رشته ای در صدد براندازی تعاریف و برداشت های کلاسیک و کلیشه ای از فرهنگ بود. چرا که، تا قبل از ظهور این رشته نگاه به فرهنگ نگاهی ارزشی و سلسه مراتبی تلقی می شد. اما توجه ای که هوگارت و ویلیامز در کارهای اولیه ای خود به زندگی روزمره ی مردم عادی نشان دادند، این نوع نگاه به فرهنگ را تعدیل بخشیدند. به عبارت دیگر، "کار مطالعات فرهنگی مطالعه ی معانی و کاربردهایی است که افراد به اشیا، مکان ها و کردارهای خود می دهند." (شهابی؛ 1387: 56)

البته قابل ذکر است که مطالعات فرهنگی فقط معطوف به این مرکز در بریتانیا نیست، بلکه در مقابل طیف انگلیسی که بیشتر سمت و سوی چپگرایانه و سیاسی دارد، طیف امریکایی قرار می گیرد که "از آغاز بیشتر درگیر کارکردها، فهم اختصاصی و سوژگانی عکس العمل های مخاطب به فرهنگ توده ای شد. طرفداران مطالعات فرهنگی امریکایی، درباره ی جنبه های آزادی­بخش هوادارن فرهنگ توده ای می نویسند؛ هرچند، تفاوت بین شاخه های امریکایی و انگلیسی کمرنگ شده است." (کاظمی؛87: 16)

به طور کلی ضیا الدین سردار در کتاب خود پنج ویژگی مطالعات فرهنگی این را اینگونه بیان می کند:

-         " هدف مطالعات فرهنگی، وارسی موضوعات با استفاده از اصطلاحات مرتبط با رویه های فرهنگی و نسبتشان با قدرت است.

-         هدف، فهم فرهنگ در تمام اشکال پیچیده­ی آن و تحلیل زمینه های سیاسی و اجتکاعی است که فرهنگ، خودش را در آنها نشان می دهد.

-         موقعیت و هدف این رشته، هم نقد و هم عمل سیاسی است.

-         تلاش می کند تقسیم دانش را برای چیرگی بر شکاف بین اشکال ضمنی (دانش فرهنگی ) و عینی (جهانی) دانش، روشن سازد و دوباره وفق دهد.

-         مطالعات فرهنگی، به ارزیابی اخلاقی جامعه ی مدرن و جبهه ی رادیکال عمل سیاسی، متعهد است." (همان: 16)

البته ذکر این ویژگی ها به معنی این نیست که، می توان مطالعات فرهنگی را در همین چند مولفه خلاصه کرد و گنجاند. چرا هنوز بر سر آنکه مطالعات فرهنگی را رشته ای آکادمیک به حساب بیاورند، یا اینکه آنرا به عنوان فرایندی انتقادی در نظر بگیرند که از فضا های بین رشته های آکادمیک و روابط بین آکادمی و موقعیت سیاسی سر در آورده؛ مناقشه است. در هر صورت مطالعات فرهنگی حاصل نارضایتی از سایر رشته ها بوده که این مهم در خط مشی بین رشته ای آن کاملا مشهود است.

همچنین بنت نیز مطالعات فرهنگي را :

·   عرصه اي بين رشته اي مي داند كه در آن روابط بين قدرت و فرهنگ مي تواند از چشم اندازهاي رشته هاي علمي مختلف مورد بررسي قرار گيرد .

·   مطالعات فرهنگي با مطالعه و بررسي تمام اعمال و نهادها و نظام هاي طبقه بندي كه از طريق آنها، ارزش ها و اعتقادات ويژه ، هنجارها ، جريانات عادي زندگي و اشكال هميشگي و عادي رفتار و كردار به افراد يك جامعه القاء و در آنها نهادينه مي شود ، مرتبط است .

·   اشكال قدرت كه در مطالعات فرهنگي مورد كاوش قرار مي گيرند گوناگون هستند و جنسيت ، نژاد ، طبقه ، استعمار و ... را شامل مي شود . مطالعات فرهنگي به دنبال كشف پيوندها و وابستگي هاي بين اين اشكال قدرت و بسط شيوه هايي از تفكر دربارۀ فرهنگ و قدرت است كه مي تواند توسط عاملان فردي كه به دنبال تغيير هستند، مورد استفاده قرار بگيرد . (بارکر ، 85 : 10)

بنابراین "مطالعات فرهنگی مجموعه ای همگن ار نظریه ها و روش های تحقیق نیست. استوارت هال همین نکته را به روشنی متذکر می شود:

مطالعات فرهنگی گفتمان هایی چند گانه دارد و تاریخ آن به شکل های متفاوتی روایت شده است. مجموعه ی کاملی از شکل بندی ها را شامل می شود و بزنگاه ها و برهه های تاریخی خاص خود را داشته است. مطالعات فرهنگی انواع بسیاری از تحقیقات متفاوت را در بر میگرفت ... هیچ گاه مجموعه ی تغییرناپذیری از شکل بندی­ها نبود ... خط سیر واحدی نداشت و بسیاری از نظریه پردازان آن دیدگاه های نظری متفاوتی داشتند و دارند، دیدگاه هایی که همگی مورد مجادله بوده اند." (استوری؛ 1386: 14)



 

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 مکتب فرانکفورت: صنعت فرهنگ

مکتب فرانکفورت پدیده ایست پیچیده، و سبک یفکر اجتماعی که اساسا  با آن همراه گشته –نظریه ی انتقادی- به طرق گوناگون شرح و تفسیر شده است.

تاریخ رسمی شکل گیری این مکتب به اوایل دهه ی 20 بر می گردد. شرایطی که ناشی از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه و شکست انقلاب های اروپای مرکزی، به ویژه در آلمان بود و پی ریزی این موسسه را می توان به مثابه ی پاسخی دانست در برابر احساس نیاز روشنفکران جناح چپ به ارزیابی مجدد نظریه ی مارکسیستی و بویژه رابطه ی میان نظریه و عمل در شرایط جدید.

به طور کلی از نظر فکری با اندک تفاوتی که میان اعضای این مکتب وجود داشت اما آنان قریب به اتفاق امیدوار بودند که کار جمعی آنان بتواند سهم عظیم و موثری در بنای تاریخی براساس اراده و آگاهی ایفا کند. آنان معتقد بودند که یافته های نظری و تحقیقات علمی و تجربی شان نیروی مادی تعیین کننده و مهمی در مبارزه با سلطه در تمامی اشکال آن خواهد داشت.

فرانکفورتی ها، قطع نظر از این که جوامع معاصر خود را بر حسب سرمایه داری دولتی و یا در قالب سرمایه داری انحصاری تحلیل کرده باشند، در کل بر این عقیده اند که طی مراحل و فرایند های مختلف رشد و تکامل جوامع مذکور جریاناتی به وقوع پیوسته اند که شرایط را برای کالایی شدن بخش های عمده ی فرهنگ فراهم ساخته اند.

اما بر اساس رویکردها و طرز تلقی های متفاوتی که اعضای مکتب فرانکفورت از پدیده ی فرهنگ داشتند، طبعا تعاریف آنها از فرهنگ متفاوت بود: برای مثال هورکهایمر و آدورنو فرهنگ انبوه را پدیده ای ارتجاعی، غیر دموکراتیک،سرکوبگر و ایدئولوژیک می دانستند که در نهایت به سمت اعمال و تثبیت هرچه بیشتر سلطه حرکت می کند؛ پدیده ی ای که به زعم آنان چیزی نبود جز "توحش تصنعی".

مارکوزه نیز فرهنگ انبوه را "تنزل سرکوبگرانه" می داند. عصاره و پیام اصلی اجزا و عناصر تشکیل دهنده ی فرهنگ انبوه چیزی نیست جز همنوایی، مصالحه، تسلیم، تعبد، کناره گیری و انزوا.

گرچه نظریه پردازان انتقادی در نقد فرهنگ مدرن اتفاق نظر داشتند، ولی در نحوه و نوع انتقاد آنان نسبت به فرهنگ تفاوت هایی دیده می شود و در کل می توان نوعی تناقض در میراث فرهنگی این مکتب مشاهده نمود:

فرهنگ از یک منظر متناظر و همسوست با وجه متضاد آن یعنی با بربریت و توحش سلطه؛ و از منظر دیگر متناظر و همسوست با عرضه یا مکانی که منبع تغذیه ی مفهوم آزادی است. لیکن این تناقض قطعا در ارتباط با هدف اساسی و بنادینی که مکتب فرانکفورت درصدد تحقق و انجام آن بود ظاهرا اهمیت چندانی ندارد؛ هدف چیزی نبود جز تدوین و دفاع از نوعی خودآگاهی انتقادی و فلسفی در مقابل پوزیتیویسم، پراگماتیسم، شی شدگی، کالایی شدن، عقل ابزاری، فرهنگ انبوه و رسانه های جمعی.

به طور قطع اعضای این مکتب به این نکته واقف بودند که نظریه ی انتقادی و فرهنگ والا به تنهایی و خود به خود به رهایی نخواهد انجامید؛ این دو تنها می توانند از ائده ی رهایی در برابر نیروهای تهدیدگری که انها را در خود مستحیل خواهد ساخت دفاع نماید. لیکن با افول ایمان به توان پرولتاریا، ظاهرا هنر و نظریه ی انقلابی به تنهایی می بایست با کلیت جامعه ی انبوه و فرهنگ انبوه به مقابله برخیزد.

صنعت فرهنگ   

طرح ائده ی صنعت فرهنگ به زیگفرید کراکر بر می گردد که بعدها آدورنو و هورکهایمر آن را در سطحی گسترده و تحلیلی به مثابه ی پارادایمی عام و کلی برای تبین مسائل مبتلا به جوامع سرمایه داری مطرح ساختند.

صنعت فرهنگ صنعتی است که به وضعیت وابستگی، اضطراب و ضعف خود متوسل می گردد و از دل این وضعیت برمی خیزد و به تقویت و تحکیم آن می پردازد. پیامی که این صنعت ابلاغ می کند، غالبا پیام "تطبیق و تسلیم" است. این صنعت مانع تکامل افراد مستقل می گردد که اگاهانه و رأسا برای خود تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند. محتوای اساسی آن را می توان به یک اصل عمده تقلیل داد: چیزها نمی توانند غیر از آنچه تو هستی بشوند.  

به اعتقاد آدورنو، صنعت فرهنگ تنها ناظر به تولید صرف نیست و نباید هم باشد، بلکه این مفهوم در حقیقت به فرایند یکسان سازی و قاعده مند ساختن هرگونه فعالیت فرهنگی و فرایند عقلانی ساختن ابزارها و شیوه ها و فنون تولید، توسعه و توزیع اشاره دارد.

اما انچه در این صنعت حرف اول را می زند همانا سمت گیری ان به سوی تشدید و افزایش مصرف انبوه و اشاعه ی روحیات مصرف گرایی در میان توده هاست که در نهایت بر تداوم سود سرمایه داری از راه تولید هرچه بیشتر تاثیر شگرف و پایداری دارد؛ سودی که این بار نه صرفا از طریقتولید کالاهای مادی بلکه از قبل تولید کالاهای فرهنگی تحقق پیدا می کند.

صنعت فرهنگ برای تحقق بخشیدن به این اهداف از بالا به یکپارچه سازی مصرف کننده اقدام می کند. در این فرایند، حتی تولید کننده نیز مانند مصرف کننده هیچ استقلالی از خود ندارد، زیرا اینک صنعت فرهنگ به خوبی در درون شیوه ی تولید سرمایه ی انحصاری حل و ادغام شده است و با آن کل یکپارچه ای را تشکیل می دهد. لذا سود دهی و تولیدات قابل مصرف و قابل عرضه و مبادلع در بازار اصول و اهداف اجرایی زیربنایی صنعت فرهنگ به شمار می رود. پس تداوم و بقای آن در گرو بازتولید مستمر است و همواره در جهت پایداری و تثبیت خود عمل می کند.

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 گرامشی: مرد انقلابی مبارز

گرامشي در سال هاي آخر دهه ۱۹۲۰ و در طول دهه بعد از آن، همزمان با ظهور فاشيسم و شكست جنبش هاي طبقات كارگر اروپاي غربي، دست به بررسي اين مسئله زد كه چرا طبقه كارگر ضرورتاً انقلابي نبود و در حقيقت تسليم فاشيسم شد. گرامشي مي خواست ماركسيسم را از شر جبرگرايي اقتصادي برهاند و قدرت تبييني آن را با توجه به نهادهاي روساختي توسعه بخشد. به همين خاطر او تصور مي كرد كه:

-          نزاع طبقاتي همواره بايد انديشه ها و ايدئولوژي ها را هم درگير خود سازد، زيرا اين انديشه ها هستند كه انقلاب را پديد مي آورند يا از آن ممانعت مي كنند.

-         او بر نقشي كه عاملان انساني در تغيير تاريخي ايفا مي كردند تأكيد داشت و معتقد بود: بحران هاي اقتصادي به خودي خود نخواهند توانست سرمايه داري را سرنگون كنند.

-         گرامشي بيشتر ديالكتيكي مي انديشيد تا جبرگرايانه. او مي كوشيد نظريه اي بنا كند كه خودمختاري، استقلال و اهميت فرهنگ و ايدئولوژي در آن به رسميت شناخته شده باشد

 بنابراین سئوال محوري گرامشي اين بود چرا با فراهم بودن شرايط عيني براي انقلاب يعني يك اقتصاد سرمايه داري پيشرفته دچار بحران و يك پرولتارياي بزرگ هستيم ولي انقلابي رخ نمي دهد؟

در پاسخ به اين سئوال مفهوم كليدي هژموني را مطرح مي كند .گرامشي استمرار نظام سرمايه دراي را نتيجه ي مي داند .وي اعتقاد دارد كه هر تحولي نيازمند تدارك فرهنگي را براي درهم شكستن هژموني طبقه مسلط است .وي مدعي بود كه فعاليت هاي روشنفكران ارگانيك نقش محوري در ترويج باورهاي هژمونيك دارد.روشنفكران ارگانيك كساني نظير كشيستان و روزنامه نگاران  هستند كه كارشان ترجمه قضاياي پيچده.فلسفي و سياسي به زبان روزمره و ارشاد توده ها درنحوه ي رفتار است.گرامشي نشان ميدهد كه در هم شكستن هژموني، يك پيش شرط اساسي براي به حركت در آوردن گرايش هاي نهفته سوسياليستي و توليد آگاهي انقلابي است. وظيفه و رسالت مهم ديگر تاسيس ائتلاف بين طبقات فرودست (دهقانان و كارگران صنعتي) وطبقات ديگر(روشنفكران و پرولتاريا)است.

از ديدگاه گرامشي هژموني، زمينه ايدئولوژيك و فرهنگي حفظ سلطه طبقه متوسط برطبقات پايين تر از طريق كسب رضايت آنها به پذيرش ارزش هاي اخلاقي سياسي و فرهنگي مسلط به منظور دستيابي به اجماع و وفاق عمومي است. به بيان ديگر هژموني ،كنترل از طريق اجماع فرهنگي است در مقابل سلطه از طريق كنترل اجبار و زور است. گرامشي در مقابل مفهوم زور و خشونت از مفهوم رضايت سخن مي گويد. به نظر وي فارغ از نوع دولت فقدان رضايت خود جوش در جامعه مدني، دولت را وادار ميكند تا به قهوه قهريه متوسل شود. وي جوامع زورمدار را فاقد مكانيسم هاي لازم براي توليد اجماع و توافق بر سر چگونگي سازمان هاي جامعه مي داند. وي هژموني را به منزله سازمان رضايت در نظر مي گيرد و معتقد است كه هژموني رضايت خود جوش توده هاي عظيم جمعيت از رهبري و نظارت از زندگي اجتماعي است كه گروههاي اصلي مسلط تحميل مي كنند.

فرهنگ توده اي حوزه برخورد و مراوده ميان نيروهاي مسلط و تحت سلطه در جامعه است. فرهنگ توده اي عرضه تعادل و سازش ميان نيروهاي حوزه سلطه و نيروهاي حوزه مقاومت است. به عبارت ديگر فرهنگ توده اي مظهر مبارزه و تلاش براي حفظ هژموني فرهنگي طبقه مسلط از يك سو و مقاومت طبقات تحت سلطه از سوي ديگراست.

در اخر اینکه اگر توده های بخواهند دست به یک عمل انقلابی بزنند باید از موقعیت و ماهیت نظامی که در آن زندگی می کنند آگاهی داشته باشند، پس توده ها به یک ایدئولوژی انقلابی نیاز دارند و نمی توانند سرخود عمل کنند. آنها به کمک نخبگان اجتماعی نیاز دارند چون خودشان قادر به ساختن این افکار نیستند. بنابراین افکار را روشنفکران ایجاد می کند و بعد توده ها ان را بسط می دهند و به وسیله ی آنها این افکار عملی می شود.

به این ترتیب به محض اینکه توده ها تحت تاثیر این افکار قرار می گیرند می توانند به کنش هایی دست یابند که به انقلاب اجتماعی می انجامد.

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 آلتوسر

تا زمانی که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که بنیان اش اقتصاد سرمایه داری است جامعه ای که در آن کالا ها تولید می شوند تا با سود به فروش برسند نمی توانیم فرهنگ و ادبیات چنین جامعه ای را بدون متفکرانی چون آلتوسر درک کنیم. وقتی می گوییم که کشوری وضع و سطح خوبی دارد ولی واقعیت آن این گونه که به نظر می آید خوب نیست اگر در سنت مارکسیستی نگاه کنیم داریم در مورد چیزی به نام ایدئولوژی حرف می زنیم. اصطلاحی که به اندازه ی تاریخش معنای پیچیده ای دارد، سرمایه داری چیزی نیست جز نظامی برای استثمار. نظامی که از طریق آن و وابسته به راه های مختلف برخی از طبقات جامعه طبقات دیگر ار استثمار می کنند.

مارکسیست ها معتقدند که ما در تمام گفتمان های خود از نظریه ی اقتصادی و فلسفه گرفته تا رمان و گزارش های خبری، به شکلی نظام مند بازنمایی نا درستی از واقعیت های روابط اقتصادی – اجتماعی ارائه می دهیم که در آنها زندگی می کنیم. پس ایدئولوژی همین بازنمایی نادرست است که محرک های سیاسی دارد.

از نظر آلتوسر، این بازنمایی نادرست از راه های بسیاری اتفاق می افتد که در جامعه ی سرمایه داری برای به کار گرفتن زبان وجود دارد، راه هایی مثل ادبیات، فرهنگ توده ای، و واکنش های انتقادی ما به این گفتمان ها.

در واقع آلتوسر انقلابی در نظریه ی مارکسیستی به خصوص در نظریه ی ایدئولوژی پدید آورد. او می خواهد به همه ی ما که در جامعه ای زندگی می کنیم که سطح اش خوب است نشان دهد که چطور معنای ادبیات و فرهنگی را بفهمیم که در این جامعه تولید  و خوانده می شود. او معتقد است که تنها بر اساس این نوع ادراک است که می توانیم در تغییر این جامعه نقشی داشته باشیم.  

به این ترتیب آلتوسر کوشید تا یک تحلیل ساختاری از کار مارکس بیرون بکشد تا بر اساس آن یک تحلیل ساختاری نیز از جامعه ی سرمایه داری به عمل اورد. او این موضع را پدیرفت که اقتصاد اهمیت بنیادی دارد اما ان را در آخرین مرحله ی تعیین کننده دانست و در کنار عامل اقتصاد اجزای دیگر جامعه ی سرمایه داری را حتی اگر هم اهمیت درجه یکی نداشته باشند از اهمیت شگرفی برخوردارند.

در این راه او معتقد بود که جوامعه نمی توانند به گونه ای یک نواخت تکامل یابند پس یک تحول ناهمواری وجود دارد. این تصور او را از یک موضع جبرگرایانه ی صرف بالاتر برد و در تعیین تحول جوامع فقط به یک عامل تعیین کننده بسنده نمی کرد و این کار او را به انتقاد از جبرگرایان اقتصادی کشاند.

به نظر وی، به جز اقتصاد این امکان برای نهادهای اجتماعی دیگر مانند نظام سیاسی نیز وجود دارد که دست کم برای مدت زمانی معینی نقش مسلط پیدا کنند. همچنین باید به روابط میان نهادهای گوناگون اجتماعی نیز توجه داشت. به این ترتیب هرچند او درباره ی کنشگران نظر جبرگرایان دارد اما در مورد ساتارها این گونه نمی اندیشد و میان ساختارها نوعی رابطه ی دیالکتیکی را تشخیص می دهد. 

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 شوک
برنامه ی شوک امشب که هر چند بار از شبکه ی ملی پخش میشه این بار بنده رو که به طور اتفاقی  این برنامه رو دیدم واقعا شوکه کرد و فهمیدم که چه قدر اسم با مسمایی داره!!

این قسمت خیلی تمیز گیر داده بودند به اینترنت و با چند سخن از روان شناسان عزیز در مورد روحیات کاربران اینترنت چاشنی  علمی هم به این تحلیل های عمیق داده بودند. به این صورت کاربران عزیز اینترنت باز را موجوداتی عصبی و پرخاشگر و... شمردند که دارای انگیزه های شهوانی و پلید هستند که قصد بر اندازی خانمان ها و از بین بردن آبروها رو دارند. یا اینکه کسانی که از اینترنت این لولوی خانمان برانداز استفاده می کنند یک سری انسان های گول خورده یا کلاش هستند که در آخر یا پشیمان می شوند یا که توسط سیستم های قوی امنیتی لو می روند و خیلی خزولات دیگر...

پس هم وطن عزیز اگه سایتا فیلتره اگه کسایی رو می گیرنو می برنو نمیارن دیگه٬ همش به خاطر خودتونه به خدا!!  

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 پایان
تصمیم داشتم متنی به مناسبت رسیدن سال نو و در مدح و تبریک فرارسیدنش بنویسم اما هرچه تقلا کردم نتونستم کلمه ای برای تبریک این سال پیدا کنم چون به نظرم اصلا عاقلانه به نظر نمی رسید که در مدح سالی بنویسم که نیکویش از بهارش پیداست!  

البته از این مزخرفات و مهملات میگذرم و فقط میگم :

تبریک تبریک بابت اینکه این سال تموم شد نه اینکه ساله جدیدی شروع شده باشه فقط تبریک به مناسبت پایان سال گذشته!!                                                                      

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در شنبه یکم فروردین 1388  |
 منتقدان فرهنگ

مفهوم فرهنگ مرکز توجه سنتی در نقد اجتماعی است که تخیل هنری را نیروی اخلاقی و مکانیسم بنیادی تغییر اجتماعی می داند. در این میان ماتیو آرنولد فرانک، ریموند لی وس و ریموند ویلیامز چهره های اصلی هستند که نقد اخلاقی و بصیرت اجتماعی مربوط به مفهوم فرهنگ را با وضوح تمام بیان می کنند. این افراد به مساله فرهنگ توجه بسیاری داشتند و اکثر آنان نیز از زمان ماتیو آرنولد در برابر فرهنگ امریکایی احساس خطر کردند و به صراحت جامعه را از امریکایی شدن برحذر داشتند.

بنابراین به زعم این متفکران ارتقای فرهنگ وابسته به آموزش است و آموزش نیز بستگی به دولت و ساختار حکومت دارد. روشنفکران نیز در مقام نظریه پردازان فرهنگ وظیفه ای اساسی و سنگین در جامعه دارند، چرا که در قرن نوزدهم مفهوم فرهنگ عمدتا قلمرو روشنفکران و  اهل ادب بود. آنان این کلمه را به عنوان خصیصه ی اصلی سنت مهمی به کار می بردند که معترض و نقاد بود سنتی در تفکر اجتماعی، که در انگلیس، ادیبان مسئول آن شناخته می شدند و مفهوم فرهنگ بیان کننده اضطراب آنان در برابر مسائل جاری جامعه بود و در عین حال توجه آنان را به یافتن نظرگاه مثبتی برای نگرش به جامعه معطوف می کرد. آموزش بخش بنیادی بصیرت اجتماعی آنان و فراهم کننده ی وسیله و جنبه ای از کیفیت زندگی بود که جامعه ی انبوه یا جامعه صنعتی مدرن آن را تهدید می کرد.

البته قابل ذکر است که این زیربنای مفهومی از فرهنگ در تحلیل های اجتماعی روشنفکران اجتماعی قرن 20 نیز مبنا قرار گرفت، اما در این مسیر صد ساله از شکل های اولیه و اصلی آن دور شدند و برای احیای آن و تفکر انتقادی و بصیرتی اجتماعی درخور زمان خود به مفهوم های دیگری کشیده شدند و اغلب از این کلمه تعریفی متفاوت ارائه دادند.

آنچه در ادامه به طور مختصر بیان می شود، متمرکز بر این سوال است که، در این دوره ی صد ساله یعنی از آرنولد تا ویلیامز مفهوم فرهنگ در بین این روشنفکران چگونه به کار می رفته و زمینه ی تکوین آن چه بوده است؟!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام نظری در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 تجدیدی
بالاخره اولین واحد درسیمو بعد از ۱۶سال و چند ماه محصلی افتادم!!!

طعم خیلی بدی داره امیدوارم نصیبتون نشه البته یه بار برا اینکه بفهمی چه مزه ای داره بد نیست اما درد ناک بود شنیدنش!

فعلا باورم نمیشه...

|+| نوشته شده توسط الهام نظری در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 سرطان

علتی که باعث گذاشتن این گزارش پزشکی شد درگیری مستقیم یکی از اقوام نزدیکم به بیماری سرطان است. اینکه مرز بین سلامتی و بیماری تا چه اندازه باریک است و آدمی هر لحظه می تواند در معرض بیماری قرار گیرد که حتی با پول هم نمی شود کاری برایش کرد!!

آخرين اخبار درباره سرطان از بيمارستان جان هاپکينز

۱) هر شخص داراي سلول هاي سرطاني در بدن خود است .اين سلول هاي سرطاني در آزمايشهاي استاندارد خود را نشان نمي دهند تا آنکه به مقدار چند ميليارد سلول افزايش يابند. زماني که پزشکان به اشخاص مبتلا به سرطان اعلام مي کنند که ديگر در بدن آنها سلول سرطاني وجود ندارد ، اين حالت فقط بدان معناست که آزمايشها ديگر قادر به رديابي و پيدا کردن سلولهاي سرطاني نيست زيرا آن سلول ها به مقدار قابل رد يابي شدن در بدن وجود ندارند.

1-Every person has cancer cells in the body. These cancer cells do not show up in the standard tests until they have multiplied to a few billion. When doctors tell cancer patients that there are no more cancer cells in their bodies after treatment, it just means the tests are unable to detect the cancer cells because they have not reached the detectable size.

۲) سلولهاي سرطاني بين شش تا ده مرتبه در دوره زندگي يک انسان پيدا مي شوند.

2. Cancer cells occur between 6 to more than 10 times in a person's lifetime.

۳) زماني که سيستم ايمني انسان قوي باشد سلولهاي سرطاني از بين مي روند و از ايجاد تومور سرطاني جلوگيري مي شود.

3. When the person's immune system is strong the cancer cells will be destroyed and prevented from multiplying and forming tumors.

۴) زماني که شخص بيماري سرطان دارد نشانه آنست که وي داراي کاستيهاي تغذيه اي شده است . اين کاستي ممکن است منشاء ژنتيک ، محيطي ، غذا ها و عواملي درشيوه زندگي باشد.

4. When a person has cancer it indicates the person has multiple nutritional deficiencies. These could be due to genetic, environmental, food and lifestyle factors...

۵) براي غلبه بر کاستي هاي متعدد تغذيه اي ، تغيير در رژيم غذايي شامل اضافه کردن بعضي مخلفات غذا يي ، سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند.

5. To overcome the multiple nutritional deficiencies, changing diet and including supplements will strengthen the immune system.

۶) شيمي درماني ضمن آنکه باعث مسموم کردن فوري سلول هاي سرطان است که سريع رشد مي کند ، سلول هاي سالم بدن درمغز استخوان و ديواره روده ها و غيره را که سريع رشد مي کند نيز از بين مي برد و مي تواند سبب ضايعه عضو بدن مثل کبد ، کليه ها و قلب و ريه ها و غيره شود.

6. Chemotherapy involves poisoning the rapidly-growing cancer cells and also destroys rapidly-growing healthy cells in the bone marrow, gastro-intestinal tract etc, and can cause organ damage, like liver, kidneys, heart, lungs etc.

۷) پرتوگيري ضمن آنگه سلولهاي سرطاني را نابود مي کند سلولهاي سالم را نيز مي سوزاند، ضايع مي کند وباعث تخريب آنها مي شود.

7. Radiation while destroying cancer cells also burns, scars and damages healthy cells, tissues and organs.

۸) درمان اوليه با شيمي درماني و پرتو درماني غالبا اندازه تومور را کاهش مي دهد. بااينوصف شيمي درماني و پرتودرماني درازمدت به نابودي بيشتر تومور منتج نمي شود

8. Initial treatment with chemotherapy and radiation will often reduce tumor size. However prolonged use of chemotherapy and radiation do not result in more tumor destruction.

۹) زماني که بدن تحت تاثير مسمو ميت ناشي از شيمي درماني و پرتودرماني قرار مي گيرد سيستم ايمني در معرض خطر و نابودي واقع مي شود بنا براين شخص ممکن است مقاومت خود را در برابر انواع مختلف عفونتها و پيچيدگيهاي ناشي از آن از دست بدهد.

9. When the body has too much toxic burden from chemotherapy and radiation the immune system is either compromised or destroyed, hence the person can succumb to various kinds of infections and complications.

۱۰) شيمي درماني و پرتو درماني مي تواند باعث جهش ژنتيکي سلولهاي سرطاني گردد و مقاوم و پايدار شود ونابود کردن آن مشکل خواهد شد جراحي مي تواند باعث گسترش سلول هاي سرطاني به ديگر نقاط بدن شود.

10. Chemotherapy and radiation can cause cancer cells to mutate and become resistant and difficult to destroy. Surgery can also cause cancer cells to spread to other sites.

۱۱) يک راه موثر مبارزه با سرطان غذا نرساندن به سلولهاي سرطاني است . عدم رساندن مواد غذ ايي مورد نياز سلول براي جلوگيري از افزايش و چند برابر شدن تعداد سلولها است .

11. An effective way to battle cancer is to starve the cancer cells by not feeding it with the foods it needs to multiply.

سلولهاي سرطاني از چه موادي تغذيه مي شوند؟

WHAT CANCER CELLS FEED ON?


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام نظری در جمعه دوم اسفند 1387  |
 
 
بالا